
در جلسه ی امتحان عشق 
من مانده ام و یک برگه ی سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی 
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه ی سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست بانو...
در برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا......

گنجشك به خدا گفت : لانه ی كوچكی داشتم آرامگاه خستگیام سرپناه بی كسیام بادی فرستادی و آن را واژگون ساختی
خدا در پاسخ گفت : ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آن گاه تو از كمین مار پر گشودی
ای انسان : چه بسیار بلاها كه از تو به واسطه ی محبتم دور كردمو تو ندانستی به دشمنی هام برخاستی![]()
![]()
![]()
التماس دعا...![]()

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چی فکر می کنم شما رو نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشین. لطفا" بیاین تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا مرد تو خونست؟ زن گفت: نه بیرونه. آنها گفتند: پس ما نمی تونیم بیاییم تو.
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به اونا بگو من خونه هستم و دعوتشون کن بیان تو.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی تونیم باهمدیگه وارد خونه بشیم. زن که می خواست علت را بداند، پرسید: چرا؟
یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسمش ثروته. و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیته و اسم منم عشقه.
برو به شوهرت بگو که فقط یکی از ما رو برای حضور در خونه انتخاب کنه.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! این یه موقعیت عالیه.بذار ثروت رو دعوت کنیم. بذار بیاد و خونه رو لبریز کنه!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت رو به خونه دعوت نکنیم؟
عروس خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، به میان بحث پرید و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق رو دعوت کنیم تا خونه رو از وجود خود پر کنه؟
شوهر به همسرش گفت: بذار به حرف عروسمون گوش کنیم. برو بیرون و بگو که عشق مهمون بشه.
زن، بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشقه، بیاد و مهمون ما بشه. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق رو دعوت کردم، شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت رو دعوت کرده بودین، دو تای دیگه بیرون می موندن، اما شما عشق رو دعوت کردین، هر کجا او بره، ما هم با او می ریم. هر کجا عشق باشه، ثروت و موفقیت هم هست!
![]()
![]()
التماس دعا![]()
![]()
![]()

تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينکه «حاضر» نباشي .«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است که به تو زده اند و آنان که بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت که در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند که تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا که تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه که از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از کف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي کنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...و اينک اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي کنيم.
گر نيايي...
«گر نيايي فقير مي ميرم»
مثل دنيا حقير مي ميرم
چون کبوتر که در قفس حبس است
تک و تنها اسير مي ميرم
اي شکوه ترنم باران
در فراقت کوير مي ميرم
توي شهر دلم زمين لرزه است
زير آوار پير مي ميرم
بي تو زجر آور است جان کندن!
واي بر من؛ چه دير مي ميرم!
تو بيا، مي خورم قسم به خدا
چون بگويي بمير، مي ميرم
«مهديا» اي تمام هستي من
گر نيايي فقير مي ميرم
شاید این جمعه بیاید شاید...![]()
![]()
![]()

رفيقی پرسيد عشق را دريك كلمه معنی كن
گفتم اگر می شد عشق را در يك كلمه معنی كنم آن عشق نيست
گفتم عشق شامگاهی آتشين و صبحگاهی دلنشين
عشق فردايی است نو ، فردايی قشنگ
عشق يك صبح سپيد روشن است ، در شبيی تاريك پيدا می شود
عشق رنگ آتش است ، رنگ زندگي ، بوی شعر مثنوی دارد به تن
عشق پروازيست تا مرز خدا
عشق آغازيست از گلوی بلبلی شيرين سخن
عشق عطری است كه در فضا جاريست
خلاصه عشق بيداريست خواب نيست
پرسيد : می توان عشق را در گوشه ای پنهان نمود
گفتم : می شود عشق را از گوشه ای پيدا نمود
گفت : عشق را می توان دزديد
گفتم : با محبت می توان آن را خريد
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است 
با اولین گریه بازی شروع میشه![]()
هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون![]()
گاهی با هم می خندیم گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! ![]()
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت 
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم![]()
یکی میگه یک سال پیرتر شدم![]()
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم 
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... 
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع 
يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحهام را كم غلط تحويل بدهم.
![]()
![]()

بیست و یکمین بهار زندگیم مبارک

مادر، ای لطيف ترين گل بوستان هستی ، ای باغبان هستی من
مادر، گاه روييدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سيرابم کند
مادر،گاه پروريدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد
مادر،گاه بيماری ام، طبيبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند
مادر،گاه اندرزم، حکيمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد
مادر،گاه تعليمم، معلمی خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايی را در
گوشم زمزمه می کند
مادر،گاه ترديدم، رهنمايی راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد
مادر،تو شگفتی خلقتی، تو لبريز از عظمتی
مادر،تو را سپاس می گويم و می ستايمت
روز مادر بر همه مادران مبارك![]()
تقديم به مادرم كه بهترين بهترين هاست![]()

کاش امشب برای من صبح نشه
کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشه
دیگه هیچ آرزویی ندارم ...هیچ آرزویی
دوست داشتن رو با تمام عظمتش با تمام زیباییش درک کردم
زندگی رو با تمام نامردیهاش دیدم
بیشتر از این اینجا بودن فقط و فقط روح منو داره خراب و خراب و خرابتر و آزرده تر میکنه
من...بنده ی نازک دل تو ام که به این روز افتادم،از ضمختی های روزگار
یعنی میشه امشب آخرین باری باشه که اشکام اجازه نمیدن نوشته هامو بخونم و فردا...اولین باری که بر سر مزار آرزوهام اشک نفرت بریزم؟
کاش...کاش..کاش
تنهایم...تنهایم...تنها...یک تنهایی مطلق که من در یک طرف ایستاده ام و خدا در طرف دیگر ،وبقیه همه اش مرگ،همه اش سکوت ،همه اش نیستی.
بیزارم از این زندگی...
بیزار.
خسته ام ،خسته ام ،خسته...
میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم...

این شعرو برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شماهاست
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شبای تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دورو جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
که از بین ما نه غیر خدا باشد
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر
کوچکترش صحبت می کنند . فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی
برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست
هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت :
فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد . سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت
و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست،سکه ها را روی تخت
ریخت و آنها را شمرد ، فقط 5 دلار .. بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و
چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه
کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟دخترک جواب داد:
برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید:
ببخشید؟!!دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم
می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم،
قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم .
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم
پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول
داری؟دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخنـدی زد و گفت:
آه چه جالب ، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!بعد به آرامی
دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه
برادرت پیش من باشد . آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب
در شیکاگو بود . فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و
او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ،
نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر
باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار!